تبليغاتX
:::... شعر هاي ممنوعه من ...:::

.

+ سروده هاي تنهايي اوشنر

 

 

بیا تا باز هم مثل بارون

 

بباریم  و بگیم از حرف هامون

 

برای هم هزار و یک نشونه

 

بیاریم و بگیم این عشقمونه

 

 

 

+ سروده هاي تنهايي اوشنر |

 

 

صداي زنگ تلفن از خواب بيدارم كرد . برايم اهميتي نداشت كه چه كسي زنگ مي زند و چه كاري دارد . برايم مهم بود كه دستم به پريز تلفن برسد و دوشاخه را بكشم .

دستم را دراز كردم و به هر زحمتي كه بود  دوشاخه را از پريز كشيدم . بعد مثل فنري كه از كشيدن رها شده باشد روي تختم جمع شدم . پتو يم را روي سرم كشيدم . نمي دانم چه مدتي گذشت  اما به خوبي مي دانم كه به خواب نرفتم و بي خوابي عذاب آوري آزارم مي داد . صداي تيك وتاك ساعت هم به همه مزيد علت شده بود . سرم را از زير پتو بيرون آوردم و به ساعت ديواري كه دقيقا روبرويم قرار داشت خيره شدم . با هر حركت ثانيه گرد قرمز رنگ در دايره ساعت مثل مشتي بود كه به فرق من كوبيده مي شد  . انگار عقربك هاي ساعت هم از كاري كه به آنها تحميل شده بود .گلايه داشتند  .و با صداي تيك وتاك مي خواستند اين  گلايه را فرياد بزنند .عقربك هاي  ساعت هم مجبور بودند . مدام حول محور خودشان بگردند.

دلم به حالشان سوخت . از روي تختم بلند شدم . ساعت ديواري را از روي ديوار پايين آوردم . باطري قلمي  پشت موتورش را بيرون كشيدم . در همان لحظه ساعت در دستانم به آرامي هر چه تمام به خواب رفت . از آرامشي كه به ساعت داده بودم به خودم مي باليدم .بعد به تختم برگشتم و آرام تر از ساعت به خواب رفته  به خواب رفتم .

+ سروده هاي تنهايي اوشنر |

منم كه دل سپرده ام

 

به بودن و نبودنت

 

به ماندن و نماند نت

 

منم كه گوش مي دهم

 

به حرف هاي  گفته ات

 

هزار و يك نگفته ات

 

منم  كه صبر  مي كنم

 

به پاي   قد وقامتت

 

به اخم  تا نهايتت

 

اگر سكوت  كر ده ام   ، هزار بار   به روي  تو 

 

نگفته ام ، نگفته ام

 

 هزار و يك نگفته ام

 

بدان كه دست  خالي ام ،    بريده   نطق  جاري ام

 

گمان كنم  كه چشم من   بگويد اين نگفته ها

 

تو در نگاه  من  ، ببين

 

تو در نگاه من  ، بخوان

  

تمام حرف هاي    من

 

+ سروده هاي تنهايي اوشنر |

 

 

 

 

صبح وقتي بيدار شدم   . بارش باراني كه از نيمه هاي شب قبل شروع شده بود،   همچنان  ادامه داشت . علي پسر سه ساله ام معصومانه در كنارم خوابيده بود .به آرامي و طوري كه بيدار نشود از جايم بلند شدم.  از پشت پنجره به حياط نگاه كردم . آجر هاي كهنه ديوار پر رنگ تر و درخت  هاي باغچه هم خيلي با طراوت تر به نظر مي رسيدند .حوض وسط حياط هم وسوسه ام مي كرد تا به حياط بروم و زير باران به ماهي ها نگاه كنم .  از اتاق خارج شدم .   به سمت حوض وسط حياط رفتم . تا نيم نگاهي به ماهي ها بيندازم . لب حوض كه رسيدم ماهي ها را نديدم . دقيق تر به  داخل حوض نگاه كردم . اثري از ماهي ها نبود . گربه كار خودش را كرده بود . چند روزي بود كه مدام اطراف حوض پيدايش مي شد  . ولي همين كه سر مي رسيدم . فراري اش مي دادم . به اتاق برگشتم . آشفته بودم .علت اصلي اش هم  علي بود .

چون  وقتي از خواب بيدار مي شد . اول به  سراغ ماهي هايش مي رفت . اما اگر  حوض را بدون ماهي ها مي ديد .حتما خيلي

ادامه مطلب

+ سروده هاي تنهايي اوشنر |

زندگي يك آدم مشهور

 

 

آن روز وقتي از مدرسه بر مي گشتم . مدام به موضوعي فكر مي كردم  كه معلم فارسي  مطرح كرده بود  . يك تكليف جديد ،   هر دانش آموز مي بايست  زندگينامه يك آدم مشهور را مي نوشت  و به كلاس مي برد . مشكل از جايي شروع شد كه من معني كلمه  مشهور را نمي دانستم . وقتي به نزديكي خانه رسيدم .پدرم جلوي در ديدم . گردنش را كج كرده بود و ساكت  ،  مقابل يك آدم قد كوتاه و چاق   ايستاده بود.  جلو رفتم  و سلام كردم . ولي  بي آنكه هيچ كدام  جوابي بدهند . پدرم  با سرش اشاره كرد كه به داخل بروم   . خودش هم همان طور جلوي در ايستاد . حرف از بدهكاري و طلب كاري در ميان بود . وارد حياط شدم . آشپز خانه گوشه حياط كنار حمام بود .  مستقيم به آشپز خانه رفتم . مادرم كتلت سرخ مي كرد . بويش همه جا را پر كرده بود . سلام نكرده دستم را دراز كردم تا از آن كتلت هاي خوشمزه يكي را بر دارم كه مادرم محكم  به پشت دستم زد. آرام گوشه آشپز خانه كز كردم ونشستم .  چند دقيقه بعد مادرم زير چشمي نگاهي كرد و گفت : " خوب بيا  بردار " من هم فورا بلند شدم و يكي از كتلت ها را در دهانم گذاشتم و مثل هر روز تعريف از مدرسه را  شروع كردم. تا اينكه  به موضوع تكليف  درس فارسي رسيدم . از مادرم پرسيدم :" مادر ، مشهور يعني چي ؟" مادرم هم جواب داد. " مشهور به كسي ميگن كه همه بشناسنش  ، مث بابات،  بس كه بدهكار مشهور عالم وآ دم شده  " . انگار كوهي را از پشتم برداشته باشند . راحت و آسوده شدم. با خودم فكر كردم چه كسي بهتر از پدرم . زندگي پدرم را مي نويسم و براي آقا معلم مي برم .

همان شب پدرم لب حوض نشسته بود وسيگار مي كشيد . دود سيگارش بالاي سرش  توي هوا موج مي زد و پخش مي شد . جلو رفتم  و مقابلش ايستادم . اولش متوجه حضور من نبود . ولي همين كه متوجه شد . با نهيب گفت :" بچه ، چه مرگته اينجا  ايستادي؟ " نمي دانستم از ترس چه بگويم با كمي مكث گفتم : " هيچي . فقط معلمون گفته زندگي شما را بنويسم ".  از جايش بلند شد . گوشم را گرفت و پيچ داد.  داد من به آسمان بلند شد . مادرم از اتاق بيرون آمد و گفت :" مرد ، چه كار بچه داري؟" پدرم گوشم را ول كرد . بعد سرش را رو  به آسمان  بلند كرد . گفت " اي خدا  ، اين  زندگي هم نوشتن داره ؟ "  دفترم را كه زير بغلم گرفته بودم را از من گرفت و مشغول نوشتن شد . از من هم خواست كه دفترم را  به همين صورت براي معلمم ببرم . هر چه سعي كردم كه دست خط پدرم را بخوانم، نتوانستم و البته تا آنجا كه به ياد داشتم ، پدرم سواد نداشت  . فردا ي آن روز دفترم را برداشتم و به مسجد محل رفتم . وقتي نماز تمام شد . جلو رفتم و كنار حاج آقا نشستم . حاج آقا پير مرد مهر باني بود . مخصوصا براي بچه هايي كه براي نماز خواندن به مسجد مي آمدند .

موضوع تكليف ،راهنماي مادرم و نوشتن پدرم را برايش تعريف كردم . بعد هم  دفترم را دادمش تا نوشته پدرم را  برايم بخواند. دفترم را نگاهي كرد . از نگاهش متوجه نشدم كه دست خط پدرم توانست بخواند يا نه .

حاج آقا  دفترم را پس داد و گفت :" پدرت خوب نوشته . ولي  براي  تكليفت پيش  حسين،  پسرم برو ،   تا كمكت كنه"  بي آنكه به حرف حاج آقا توجه كنم از مسجد خارج شدم .

از ترس پدرم جرات نداشتم .  چيزي را  كه نوشته بود را  به مدرسه نبرم . هفته بعد در  كلاس  وقتي آقا معلم از من خواست تا تكليفم را براي بچه ها بخوانم . جلو رفتم و با هزار ترس و لرز  موضوع را با صداي آهسته براي معلمم توضيح دادم . دفترم را گرفت و خودش نگاهي كرد  وگفت :" پدرت خوب نوشته ، نيازي نيست كه بلند بخواني ، برو بشين :"

كنجكاوي ام صد برابر شده بود  . دلم مي خواست بدانم پدرم چه چيزي نوشته است . از مدرسه تا خانه در همين فكر بودم . وقتي به خانه رسيدم  . جلوي در پدرم ايستاده بود و حاج آقا هم مقابلش مشغول صحبت كردن بود . سلام كردم . پدرم با چشم غره نگاهم كرد . حاج آقا هم جواب سلامم را داد. پدرم گفت:" مهمون داريم برو داخل:" وارد حياط كه شدم . عموي  بزرگم  را ديدم كه  از توالت بيرون آمد . جلو رفتم و سلام كردم . عمويم هم با همان دست هاي خيسش  من را در آغوش  گرفت  و صورتم را بوسيد . اين كارش واقعا برايم چندش آور بود . اما در همان لحظه به خاطرم آمد كه عمويم  با سواد است  . بي آنكه چيزي را برايش توضيح بدهم . دفترم را از كيفم بيرون آوردم و گفتم :" عمو جون اين صفحه را برام بخون :"

عمويم هم با دست ها يش كه هنوز  خيس بود . دفترم راگرفت  . نگاهي كرد و با خنده گفت :" اينجا كه چيزي ننوشته ، همش خط خطيه "  .

 

 

 7

+ سروده هاي تنهايي اوشنر |